تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

آنچه می نویسم برای توست تو که بهترینی

وبلاگ جدیدم اینجاست

بیاین منتظرتونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 12:6  توسط مریم  | 

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
Brother said:why don't you take an umbrella with you?

برادرم گفت:چرا چتری با خود نبردی؟

Sister said:why didn't you wait untill it stopped?

خواهرم گفت:چرا تا بند آمدن باران صبر نكردی؟

Dad angrily said:only after getting cold you will realise!

پدرم با عصبانیت گفت:تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد!

But my MOM as she was drying my hair said:

اما مادرم در حالی كه موهای مرا خشك میكرد گفت:

"Stupid rain"

«باران احمق»

THAT'S MOM...
این است مادر..
.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 13:5  توسط مریم  | 

شاید

 

شاید این آخرین پستم باشه

 

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

 

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

 

صحنه پیوسته به جاست

 

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

این قاب عکس این شعر که تو اتاقمه

 

کاش می شد تو جنگلا ، یه کلبه داشتیم من و تو
 
زمین و شخم می زدیم ،دونه می کاشتیم من تو
 
 
خودمون خونه می ساختیم ، دستامون گلی می شد
 
آهن و بتن نبود ، دیوارا ، کاگلی میشد
 
 
وقتی هیزم می آوردم تو میشستی رو به روم
 
می چکید نم نم بارون  رو درختا روی بوم
 
 
آتیش کلبه به را بود ، دیگه سردت نمی شد
 
غم نون زانو می زد ، حریف مردت نمی شد
 
 
کاش رو کول آدما خورجینی از غصه نبود
 
عشق آدما به هم فقط توی قصه نبود
 
 
کاشکی رو سر گلا منت باغبون نبود
 
واسه امنیت شهر ،گزمه و پاسبون نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 11:8  توسط مریم  | 

happy

 سلاااااااااااااااام دوست جوووووووووونا خوفین 

خوش اومدین

امروز جشن تفلدمه کلی واستون تدارک دیدم تا اخر مجلس بمونین ها از کفتون میره  

قبل از هر چیز بگم که امروز تولد یکی دیگه از دوستامم هست

 آنشرلی جوووووووووووووونم

تفلدش مباااااااااااااااااااااارک

 

اینم ادرس وبلاگش ( نوای دل )

می خوام از یکی از دوستام که دیروز بهم کادو داد تشکر کنم

و بگم خیلی باحالی

خوب اول از همه گروه دی جی خفن سنتوری رو بهتون معرفی می کنم

دی دیدینگ:

            

 

این گروهی که میبینین اصلا تو خاورمیانه تکن هیج جای دنیا مثل اینا پیدا نمی کنین

اهنگم داره پخش میشه ها نمی شنوین

اااااااااااااااا بابا داره می خونه هااااااااااااااا خوب گوش کن

آره خودشه داره می خونه : مریم گل ناز منه   

 

خوب حالا بیاین اینور مجلس اینور هم یه رقاص درجه یک از اونور اب سفارش دادیم که اینم تکه

اصلا امروز مهمونای ما همه تکن مخصوصا تو دوست عزیز تو که دیگه خیلی تکی

.

.

.

.

.

خیله خوب دیگه نیشتو ببنند جنبه داشته باش ازت تعریف می کنن

 

بله رسیدیم به رقاص مجلس

دی دیدینگ:                 

اوف می بینی چه قری میده عمرن اگه بتونی انجوری قر بدی 

 

خوب دیگه حالا می خوایم شعر تفلد بخونیم

همه اماده به یک صدا

تولد ..تولد..تولدم مبارك

 

همه دست

 ماشاا.. به دستا ماشا ا... ماشاا.. به پاها ماشاا... اااااااا اشتباه شد

خانوم شما

آقا شما هم همینطور 

چرا دست  نمی زنین؟؟؟؟  اومدین تولد هااااااااا دست نزنی باید بیای وسط برقصی

 

دوستای گلم خیلی خوش اومدین خیلی خیلی خوش اومدین منت سر بنده گذاشتین فدای همتون

حالا یه بار دیگه هر وقت گفتم ۳ همه با هم شمعارو فوت میکنیم

آماده

۱

۲

۳

فووووووووووووووووووووت

 

 خوب دیگه دارن کیکو میارن

همه ساکت و اروم که کیکمون خیلی بزرگه

گروه کر اماده باشین می خوایم دوباره تولد بخونیم ولی به خارجیگینی

۱

۲

۳

              

 

 قربون صداتون 

خوب اینم کیک تولد

 

بلدی بشمری؟ ۷ طبقه ست هاااااااااااااا

 از تالاز کنار خونمون کش رفتم بریم حالشو ببربم

دوستای عزیز عجله نکنین به همه میرسه

عجب کیکی شده ها    خودم بختم  (  گنده بلد نیستی ببندی من خوب بلدم ها بیا پیشسم کلاس )

 اینم سهم شما

 

خوب دوستای عزیز وقت این رسیده که کادوها رو باز کنیم    

 

اول  کادوی کی؟؟؟؟

 

باشه بابا باشه مال همه رو باز می کینم شلوغ نکنین این وسط کادو ها کم میشه ها بزارین من حواسم جمع باشه 

 کادوهاتونو (نظراتون)  یکی یکی بدیم بهم  من باز می کنم می خونم 

   قروبن قدماتون که اومدین و خوشحالم کردین 

 به قول بچه ها ذوق مرگمون کردین

 به خدا خیلی دوستون دارم 

عاشششششششقتونم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 13:36  توسط مریم  | 

سلااااااااااام دوست جوووووووووووووووونا خوفین

من که اصلا خوف نیستم

بله بالاخره قصه به آخر رسید ولی کلاغه به خونش نرسید  

خیر سرمون دیشب قصد کرده بودیم درست و حسابی عزاداری کنیم که قسمت نشد

وسط دعا اس ام اس اومد که نتایج اعلام شده قبول شدی؟    

منو میگی مثل فرفره از جا پریدم خراب شدم رو سر لب تاب و پریدم تو نت

ولی ای دل غافل

خبری از اسم ما نبود

خدا انشاا.. به همه صبر بده به ما پول بده

کل تابستونمونو تو انتظار همین نتایج به سر بردیم اخر سرم این شد ای که الهی خدا باعث و بانی این کار کثیف و توطئه امیز و از رو زمین ور داره

می دونین چرا

آخه فهمیدم کسایی که با مدرک کاردانی شرکت کرده بودن سر کار بودن گفتن بیاین شما رو هم بازی میدیم دلتون خوش باشه

ای بر پدرتون ..... نه ببخشید اشتباهی از دهنم در اومد اون پدر بدبخت چه گناهی کرده ای بر خودتون ....

خوب اخه یکی نسیت بگه کرم دارین بچه های مردمو دل خوش میکنین انشاا... که از آسمون واستون هیچی نباره

دلم می خواد فحشبدم ها ولی نمیشه دیگه وبلاگ عمومیه و بدآموزی داره

خلاصه دیشبم با همه بدی هاش گذشت و من خیلی یاد داداش نیما کردم اخه اونم چند وقت پیش نتایج کنکورش اومده بود و الهی بیمیرم براش قبول نشده بود  هی گفتم اشکال نداره داداش نیما سر خومم اومد

روزگاره دیگه معلوم نیست وقتی شانس پخش میکردن ما کدوم گوری سرمون بند بوده که یه ذره هم به ما نرسیده

نامردا نگفتن اندازه امار زمین شانس بیاریم که به همه برسه همه جا باید خسیس بازیشونو نشون بدن اااااااااااااااااه

اینم از دیشب که نه شد عزاداری کنی نه لااقل انتظارمون به نتیجه برسه ای دل غافل که اگه ما بریم دریا هم فکر کنم باید یه افتابه آب با خودمون ببریم

حاالا از فردا دوست اشناییه که هی میگه چی شد؟ قبول شدی؟ نتایج اومد؟

ای بابا به شما چه اصلا  آره اومد ولی من افتخار ندادم برم  (بابا گنده نیا با مخ میری تو زمین )

اینم از اخر تابسونی که به این گندی داره تموم میشه

کاش زودتر این انشگاه شروع بشه لااقل همین یه خوشی رو که داریم بریم بچه های مردمو اسکل کنیم  ، درس بخونیم جلو استادا ادای خرخونا رو در بیاریم  ، ساعتای بیکاری تو حیاط دانشگاه ایرادای اینو اونو بگیریم ، از همه باحالتر با بچه های دانشگاه اردو بزاریم بریم صفا سییتی

دیگه کم کم دارم امار خودمو میدم دارین پرو میشین

خلاصه اینم از دیشب ما

انشاا.. که خدا واسه هیچکی از این روزا نیاره

دوست جووونا خیلی دوستون دارم    

مواظب دلای مهربونتون باشین دوستو ن دارم

راستی یک شنبه ۱۴ شهریور تولدمه یادتون نره بیاین اخه جشن تولد داریم 

Birthday Party 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 12:1  توسط مریم  | 

ابتكار سه نوجوان ايراني

سلااااااااااااااااام خوبين دوست جوووووووونا

واي جاتون خالي ديروز چه روزي بود از دل درد داشتيم مي مرديم از بس كه خنديده بوديم

ديروز جاتون خالي رفته بودم خونه خاله جون پيش سيمين و نوشين (دختر خاله هام) كه مخ هاي مبارك رو به كار بگيريم و يه ابتكاري به خرج بديم

هر چي شلوار لي كهنه داشتيم رو كولمون انداختيم و رفتيم خونه خاله

آخه چند وقت پيشا سيمين با خاله رفته بودن كه واسه پچه اش كيف بخرن كه از قضا تو مغازه ها چشمش به جامدادي و كيفايي ميفته كه با چند تا پارچه كهنه درست كرده بودن و قد باباشون پول ميگرفتن

خلاصه از اون روز رو مخ ما پياده روي مي كرد كه بياين با شلوار لي هاي كهنمون كيف درست كنيم مگه ما خودمون اينجوريم

ديروز كه از خواب پاشدم بارو بنديلموبرداشتم و راهي خونه خاله شدم چشمتون روز بد نبينه كه چه آتيشي سوزونديم و ذوق مرگ شده بوديم از خنده

دور هم جمع شديم و مخ هاي مبارك رو به كار گرفتيم تا ابتكاري رو كه سيمين گفته بود به ثبت برسونيم

نمي دونين اين وسط چه اتفاقا كه نيافتاد و خونه داشت از صداي خنده هاي ما مي تركيد

اولش كه كلي با اندازه گيري وسانت زدن و الگو در اوردن و به كار گرفتن مخ مبارك سه تا مهندس از مهندس كامپيوتر(بنده)  و مهندس معماري (سيمين) و مهندس رياضي محض(نوشين) گرفته خلاصه همه رو رو هم ريختيم و كلي الگو در اورديم

اما بعد كه اومديم بندازيم رو پارچه ديديم اي دل غافل پارچه كفاف همچين كيفي رو نميده و دوباره مخ هاي مبارك رو روي هم ريختيم تا يه مدل كيف ديگه درست كنيم

حالا همه اينا به كنار اين وسط انتخاب واحد سيمين ديگه نورعلي نور بود يه سيم وصل كرده بود از اين سر خونه به اون سر خونه كه ميخواد يه انتخاب واحد بكنه حالا از شانس بدش همه كلاس ها پر شده بود و به قول خوش مثل اين لاشخورا افتاده بود رو سر اين كد ها كه يكي خالي بشه و اون برداره  كه بالاخره با تلاش ها و مشقت فراوان تونست ۱۶ واحد برداره و ما رو از شر اين سيم نجات بده كه خدا مي دونه اگه تا چند دقيه ديگه اين سييم وصل بود كدوم بني بشري با مخ رفته بود تو سراميكا و به ديار باقي مي پيوست

حالا خودش به درك بابا اينجا به كلي مخ نياز داشتيم كه اين ابتكارمونو به اخر برسونيم

خلاصه تا ساعت ۵ بعدازطهر درگير بوديم واين وسط چه چيزايي كه نگفتيم و چه چيزايي كه نشنيديم  اينقدر كه اون موقع خنديديم الان اصلا يادم نمياد چيا كه نگفتيم  اين آخرا كه ديگه منو نوشين پخش زمين شده بوديم و دلامونو گرفته بوديم ديگه من خودم از حرفاي خودم خندم گرفته بود

فشار گرسنگي و تشنگي به كنار اين اصطحكاك مخ مبارك از همه بدتر بود حالا ديگه خودتون فكر كنيم اين وسط چه چرت و پرتايي كه ما نگفتيم

خدايي الان دارم تعريف مي كنم خندم گرفته

هر چي به اين آخرا نزديك مي شديم كلي چيزاي جديد به ذهنمون مي رسيد

ولي خدايي چيز باحالي از كار در اومد. حالا اگه بشه يك عكس از ابتكارمون واستون ميزارم هنوز ناتمومه

بعد از اينكه كارمون به اخر رسيد ديگه بار و بنديلمونو جمع كرديم و راهي خونه شديم

حالا روزش به كنار از شبش براتون بگم كه چه شبي بود

بعد از افطار زنگ زدم به بچه ها و گفتم پاشين بريم پارك من حوصله خونه رو ندارم. بعد از فيلم حرص درآر و استرسي جراحت كه خون به دل همه كرده اماده رفتن شديم و رفتيم پارك

آقا چشمتون روز بد نبيه چه خبر كه نبود

در پارك كه رسيديم ديدم اوه .. اوه ... چه قل قله اي. از هر چي آدم الاف و بيكار و كافر وبي دين و ايمون بگير همه و همه تو پارك بودن اخه يكي نبود بگه نا سلامتي شباي احياست شما مگه دين وايمون ندارين  ما يه ۲ ساعت اومديم پارك هواي تازه بخوريم اگه گذاشتن حالا

خلاصه از اونجايي كه ما هيچ جوره كم نمياريم ما هم وارد پارك شديم وقاطي جمعيت دور پارك يه دوري زديم

وي خدا چه خبر كه نبود از قيافه هاي داغون و چپر چلاق بگير تا اونايي كه فكر كنم قرار بوده برن عروسي و اشتباهي اينجا پياده شده بودن همه جورش بود . پيشنهاد مي كنم از اين به بعد خونه حوصله تون سر رفت حتما يه سر به پارك ملت بزنين خدايي از اين سريالاي تلوزيون بهتره

حالا اينا به كنار خدا نكنه وارد اين جمع بشي همه چشاشون مثل تلسكوبه از سر تا پاتو انداز بر انداز ميكنن و هميجور مثل ماهواره همه رو زير نظرر دارن

به پدر هاي عزيز پيشنهاد مي كنم كه اگه خواستن واسه بچه هاشون تلسكوپ بخرن حتما يه سري به اينجا بزنن پشيمون نميشين

تلسكوپ هاي ما سخنگو هستن ، راه ميرن ، و تا هرجاي دنيا كه بخواين با شما ميان  اينجا بياين دست خالي بر نمي گردين

جنس ما تو خاورميانه تكه 

خلاصه بعد از يك دور دور پارك زدن رفتيم قسمت ورزش بانوان تا يه حالي ببريم كه الهي بگم خدا نسل اين فاطي كماندو ها رو اينشاا... مثل نسل دايناسور كنه و ببرشون به ديار حهنم 

تو حال خودمون بوديم و داشتيم از اين وسايل ورزشي استفاده مي كرديم كه ديدم صوت اين فاطي جان داره نواخته ميشه و ول كنم نيست ما هم به روي خودم نياوردم و غرق ورزش بوديم كه ديديم نخير ول كن قضيه نيست از سيمين پرسيدم اين چشه هي داره صوت ميزنه كه يهو خانومي كه كنارمون بود گفت با شماست ميگه روسريتونو سرتون كنين 

تو دلم مرده بودم از خنده و روسريمو كشديم جلو و با خودم گفتم اخه احمق جان اينجا كه مردي ينست خودتو ۶ تيكه كردي ، تو كه از مردا بدتري      شايدم به قول سيمين به موهاي من حسوديش شده بود اخه نسيت بلنده و لخته حرصش دراومده بوده    

ساعت ۱۱ بود كه از پارك اومديم بيرون و راهي خونه شديم

رفتيم كه سوار اتوبوس بشيم از شانس گندمون نرسيده به ايستگاه ، اتوبوس حركت كرد و اخرين اميدمون رفت      

خسته و گفته تو ايستگاه نشستيم ديگه حال وايستادن نداشتيم . هرچي منتظر شديم يه تاكسي بياد مگه امد دريغ از يكي اليته يكي دوتايي اومدن ولي پر بودن يا نگه نداشتن

راستي يه چيزي يادم رفت موقع برگشت رفتيم يه سر داروخونه كه واسه خاله جون دارو بگيريم چه مسخره بازي كه نكرديم اين نوشين ديوونه كه خانومه داشت واسه پوست و مو به سيمين دارو معرفي ميكرد و توضيح مي داد مثل خلا هي مي خنديد يكي نبود بگه ديوانه مودب باش  به قول مامان اينا سنگين باش دختر  

وسط صحبتا رفت اونطرف و منو صدا كرد و هي با ايما اشاره نگاه كرد به كاتالوگا منم حاج و واج مونده بودم كه اين چي داره ميگه  كه سيمينم به ما ملحق شده و نوشين به هواي سوال كردن يه چيزي از مسؤلش پرسيد كه من و سيمين مرده بوديم از خنده و تو دلمون مي خنديدم كه اين دختر عجب خريه ها  تخس ديوونه تازه فهميده بودم منظورش چيه    و منم كه كله شق تر از اون به هواي اين كه اره بابا اين كاتالوگا آموزنده ست و ما مي خوايم بخونيم يه كاتالوگ ولي نه اوني كه مد نظر بود رو برداشتم بعد يواشكي تا كسي حواسش نبود اون اصل كاري رو بداشتم

تو ايستگاه كه نشسته بوديم تازه ديدم اوه ... اوه بابا پلاستيكي هم كه بهمون داده بودن هم مورد داره و خوب بوده فهميديم اون كاتالوگ ها رو هم نگه داشتيم واسه وقتايي كه دخترا دور هم جمع ميشيم و بشيم سوژه خنده خدايي خوب چيزي بود واسه خنديدن

خلاصه يه چنده دقيه اي كه گذشت ديدم نخير خبري نه از تاكسي هست و نه از اتوبوس كه يهو گوشي من زنگ خورد و مادر گرام  جوياي احوال ما شده بودن و ساعت ۱۱:۳۰ يادش افتاده بود كه اي بابا مريم خونه نيومده يه زنگي بزنم  الهي قربونش  برم   زنگ زد و گفتم مامان جان منتظر اتوبوسيم گفت خوب عقل كلا پاشين تاكسي بگيرين ميدونين ساعت چنده گفتم مامان جان تاكسي نيست گفت الان زنگ ميزنم بابات بياد دنبالتون 

حالا هي به گوشي نگاه كردم هي به خيابون خبري از اين پدر گرام نشد كه نشد چشام ديگه باباقوري ميديد كه مامان زنگ زد و گفت بابات بيرونه و به محمد گفتم بابا كه ماشينو آورد بياد دنبالتون

حالا باز سناريو پدر دوباره واسه برادر هم تكرار شد و خبري ازشون نشد كه نوشين زنگ زد به محمد و با لحن التماس اميز و معصومانه اي گفت محمد نمياي دنبالمون كه ديديم نخيركار ساز نيست و از اونجايي كه پسر جماعت عاطفه حاليش نميشه   گفت ماشين دستم نيست هنوز بابام نيومده

باب ما گفتيم به ما آزادي بدين ولي ديگه نه اينقدر ساعت ۱۲ شب  نامستون تو خيابونه پاشين بياين به قول نوشين تا شما بياين دنبالمون ما رو بردن

خلاصه با شجاعت تمام سوار يه تاكسي شخصي با ۲ سرنشين مرد شديم و تو ماشن تمام سوره هاي قران رو دور كرديم () و به سلامتي رسيديم خونه

همه اينا به كنارر اينقدر كه من حول بودم كرايه هم زياد دادم به ينده خدا كلي ضرر زديم و اومديم خونه   

ولي روز بود اون روز از صبح تا شب كركر خنده بود جاتون خالي

     نظر يادتون نره    

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 18:9  توسط مریم  | 

دلم گرفته

سلام به همه دوستاي وبلاگ نويس و بلاگ ننويس خوبم خوبين

امشب خيلي حالم گرفتست حس طنز نويسي ندارم

از فردا شب ديگه شباي قدر شروع ميشه

چقدر زود گذشت چقدر زود داره مهموني خدا تموم ميشه و بايد از سر سفره اش پاشيم و بازم بريم دنبال بدبختي هامون

چقدر ساده از كنار اين مهموني بزرگ گذشتيم  اينا رو دارم به خودم ميگم مني كه همه شب سر به سجده مي زارم و دستامو رو به اسمون دراز مي كنم و از بزرگ و بي انتهاي اسمون طلب كمك و امرزش مي كنم چقدر ساده از كنار سفره پر بركتش گذشتم حتي يه خط قرآنم نخوندم ، دست فقيري رو نگرفتم و نياوردم سر سفره ام بنشونم ، دل كسي رو به دست نياوردم و دل كسي رو شاد نكردم

نوبت به مهموني هاي ديگه كه ميرسه ، مهموني خونه خاله و خونه دايي و عمه خوب بلدم اداب مهموني رو به جا بيارم از لباس شب مهموني گرفته تا بزن و بكوب و سنگ تموم گذاشتن اما تو مهموني خدا نشستم يه گوشه و نگاهمو دوختم به اسمون ، نشستم رو سجاده و نماز خوندم و بعدم دعاهاي بعد نماز مثل هميشه ساده و بي تفاوت مثل همه روزاي ديگه ام

يكي نبود بگه مريم اينجا كه اومدي مهموني خداست ، صاحب مجلس بزرگ همه ي بزرگاست ، يادت نره كه دست پر بايد از اين مهموني برگردي اگه تو همه سال كوله بارتو پر نكردي حالا ديگه وقتشه ، اگه همه اين مدت دل شكستي و دل سوزندي و سر شكسته اي حالا وقتشه

دلم گرفته ... خيلي ام دلم گرفته

كم اوردم پيش اين همه مهربوني ... پيش اين همه بزرگي و با معرفتي

خدايا جلوت كم اوردم

شب روز عيد همين چند شب پيشو ميگم رفتم حرم ، دلم لرزيد وقتي پا تو صحنش گذاشتم ... چشام پر برق شد

بازم دست بردم به زريح و امام رضا رو واسطه كردم بين خودم و بزرگ آسمون

اين بار ديگه مثل هميشه اول از همه واسه مريضا و نيازمندا ، واسه دردمندا و دل شكسته ها ، واسه اين و اون دعا نكردم

اول از همه واسه خودم دعا كردم ... واسه خودمي كه ديگه با مريم چند سال پيشا زمين تا اسمون فرق كرده بودم ... واسه خودم دعا كردم كه دلم به دلش بسته است كه جونم به جونش بسته است به بزرگ اسمونا به اوني كه خيلي وقته داره فاصلمون از هم دور ميشه و من ضعيف تر از هميشه شدم

دعا كردم و چشمامو بستم و همه دلتنگي ها رو با حس كردنش با وجودش ريختم دور و  اومدم تو صحن

لبام خشك شده بود ، برعكس اون روز روزه بدون سحري بودم رفتم سمت جمعيت و يه ليوان آب خوردم ... قربون مهمون نوازيش برم ... آبش يخه يخ بود

ديگه وقت رفتن بود ... بازم موقع خداحافظي 

بازم مثل هميشه با زبون خودم ازش خداحافظي كردم و از اينكه منو قابل دونسته بود جلوش خم شدم و امدم بيرون

سبك شده بودم ... با همه بدي هام اما احساس سبكي مي كردم

نمي دونم چرا اگه همه ميگن خدا موقع خلقت انسان ، تو روح اون دميده اينقدر ما بديم

چرا يكي نيست بدون منت دوست داشته باشه ؟

چرا يكي نيست با همه ي بدي هات بازم عاشقت باشه؟

چرا يكي نيست كه اگه پيشش دستتو دراز مي كني دست خالي بر نگردونت؟

چرا يكي به مهربوني اون نيست؟

اره مي دونم كه مثل اون هيچ جاي دنيا نيست .. مي دونم كه تو مهربوني و كرم و معرفت لنگه نداره

خدا جون اي بزرگ اسمونا بازم اومدم با صداي بلند بگم

خيلي دوست دارم خيلي

 

اونقد كه حاضرم هيچ كي

 

 نباشه اما تو كنارم باشي

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 23:55  توسط مریم  | 

شب شعر

 

جاتون خالی سه شنبه بود دعوت شدیم به یه باغ از طرف یه دوست هم دانشگاهی

بهترین افطاری ماه رمضونم بود

دعوت شده بودم به شب شعر

همه از بچه های دانشگاه بودن که فارغ التحصیل شده بودن

ساعتای ۵ بود دوستم اومد دنبالم و با داداشم سوار ماشینش شدیم و رفتیم

تو راه یکی از بچه های تخسمون همه ماشینارو خیس کرد

مرده بودیم از خنده

از همه سن تو جمعون داشتیم کوچیکمون ۵   ۶ سالش بود ( دنیا جون ) و بزرگمون عزیز جون بود (مامان بزرگ دنیا ) که خیلی ماه بود

وقتی رسیدیم باغ یه چند دقیقه ای منتظر بقیه شدیم یه زن شوهر دیگه هم بهمون اضافه شدن راستی یاذم زفت که بگم همه بچه ها همین جا با هم آشنا شده بودن و۲تا ازدواج داشتیم و دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به شعر خوندن

بعضی ها شعرای خودشونو خوندن(زینب خواهر احسان اقا - امیر حسین - مصطفی ) و بعضی ها هم از کتابای بقیه .رو هر شعری بحث می کردیم و نظر می دادیم، واقعا جمع باحالی بود

آقا احسان استاد این جمع خیلی زیبا جمع رو مدیریت می کرد و روی بحث ها نطر میداد

بعد از خوندن شعرا آقا ياسركه تو تئاتر برنده شده بود برامون يه طنز اجزا كرد خوش مرده بود از خنده خيلي باحال بود اين امير حسين دوست ياسر مگه گذاشت اين تفلك خندش نگيره تا نگاش ميكرد خندش ميگرفت ديگه اخراش بود كه امير حسين ياسر و گرفت تو بغلش و از خنده ذوق مرگ شده بودن تفلكيا

بعد مسخره بازياي بچه ها اماده افظار شدیم و یه افطاری مامان  دور هم خوردیم

بعد افطاری بچه ها سازاشونو آوردن و شروع کردن به زدن

اول اقا احسان تنبورشو کوک کرد و یکی دیگه از بجه ها دف شو

بعد با هم یه کار زیبا رو نواختن واقعا زیبا و دلنشین بود . به تصویر کشیدن و وصف بعضی صحنه ها واقعا سخت و غير ممكنه . بعد از این بي كلامشون عزیز جون(مامان آقا احسان) خواست که برامون بخونن

من که واسه اولین بار بود تو این جمع بودم واقعا مشتاق تر از همه به کارای بچه ها نگاه می کردم

اولش فقط صدای تنبور بود و دف کم کم اهنگ به اوج خودش می رسید بهترین آهنگو انتخاب کرده بودن ( علی مولا هو) واقعا زیبا بود

یه جایی از این اهنگ اونقدر صدا زیاد میشه و به عمقش مرسی که از خودت بی خود میشی یکی از پسرا بلند بلند گریه می کرد هر کی تو حال خودش بود شاید اگه کسی جلوی خودشو نمی گرفت همه مثل امیر حسین یلند بلند گریه می کردیم

صدای اقا احسان واقعا زیبا بود و همه محو شده بودیم و لذت بودن تو این جمع دو چندان شده بود

بعد اهنگ همه اماده رفتن شدیم و از هم خداحافظی کریدم اما مگه بجه ها از هم دل می کندن

اومدیم که یکی یکی ماشینارو ببریم بیرون که یکی از بچه ها یه اهنگ سنتی گذاشت و همه پسرا دست تو گردن هم انداختن و شروع کردن به رقص محلی

مرده بودیم از خنده کم کم ما دخترا هم قاطی شدیم و همه با هم رقص محلی کریدم اینقدر خندیده بودیم که دیگه دلامون درد گرفته بود

عزیز جون که دید دیگه دیر شده و بچه ها ولکن نیستن ماشینو برد بیرون و گفته دیر وقته دیگه برین  ... بسه  ما هم که از رو نمی رفتیم  اما دیگه نمی شد جلوی عزیز جون خیره گی کرد

اومدیم که سوار ماشینا بشیم دیدم بله این قوم فراخ نتونستن جلو خودشونو بگیرین و از درختای باغ اویزون شده بودن و هر کدوم یه ۲  ۳ تا انگوری واسه خودشون جدا کردن

چه انگورایی بود از دور خدایی چشمک میزد و ادم نمی تونست جلو خودشو بگیره

خلاصه بعد از مراسم انگور کنی و خالی کردن باغ مهندس همه راهی خونه هامون شدیم و از هم خدافظی کردیم

خیلی شب باحالی بود عزیز جون گفت بازم بیا هر ۳ شنبه خونه اون پسر دیگم شب شعر داریم ... خونه بابای دنیا اقای مهندس که امشب به دلایلی نتونسته بودن بیان

منم که عاشق این جمعام با دعوت عزیز جون ذوق مرگ شدم و گفتم چشم حتما مزاحم میشیم

خلاصه جاتون خالی کلی فازداد و بهترین شب ماه رمضونم بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 20:55  توسط مریم  | 

جشن یک سالی وبلاگم مبارک

سلام اومدم يه ماجراي باحال و بگم

امروز نزديكاي ظهر بود با دختر خالم نشسته بوديم پاي لب تاب و وبلاگمو مي خونديم كه يهو رفتيم سراغ آرشيو وبلاگم و تاريخ اولين پست وبلاگمو نگاه كرديم ( 4 مرداد 88) وقتي اخرين پست رو هم نگاه كردم ديدم تاريخش (4 مرداد 89) هست

بله يك سال گذشت از شروع وبلاگ نويسي

نمي دونم چقدر تونستم تو وبلاگ نويسي موفق باشم و پيشرفت كنم اما خيلي از اون وقتا نوشتن برام راحت تر شده و بهتر مي تونم بنويسم

بعضي وقتا به وبلاگ بچه ها  كه سر مي زنم جلوشون كم ميارم و باعث مي شه بيشتر به نوشتن و ظنز نويسي فكر كنم

خوبي وبلاگ نويسي اين بود كه با خيلي ادماي جالب و خوش فكر اشنا شدم. نكته اي كه همه اين مدت به وضوح ديده ميشه اينه كه بيشتر وبلاگ هاي ما در مورد عشق و عاشقيه آخه چرااااااااااااااااااااااااا

قربون خدا برم همه هم شكست خورديم تو عشقامون

نمي دونم اين چه رسميه كه تا عاشق نيستيم و كسي كنارمون نيست چرا هي دم از دوست داشتن و كمبود عشق مي زنيم ولي خدا اون روزو نياره كه عاشق بشيم

هفته هاي اول كه همش به الفاظ رمانتيك گلم و عسلم و جيگرم و از اين حرفاي حال بهم زني خطاب مي شيم

به ماه كه ميرسه ميشيم عزيزم  البته به الفاظ امروز شده عجيجم  و يكم از درجه عاشقي كم ميشه

خدا نكنه به سال بكشه يعني نمي كشه اگه بكشه بايد كلامونو بندازيم هوا چون ديگه مطمئن باشين طرف عاشقه و ديگه بايد سور و ساط عروسي رو راه بندازيم

كه غريب به اتفاق از 100 نفر 10 نفر به اين مرحله راه پيدا مي كنن و اين افراد به آدم هاي خوش شانس معروفن

اي بابا يكي نيست بگه بچه جون نونت كمه آبت كمه عاشق شدنت چيه تو كه عرضه نداري پاي كسي واستي غلط ميكني دم از عشق و عاشقي مي زني

بابا ديگه جان ما تو وبلاگ هاتون دم از عشق و عاشقي نزنين (يكي نيست به خودم بگه  )

بياين از امروز خدايي حالا خودمونيم كس ديگه اي كه نيست تنهاييم ديگه، اگه كسي هم كنارتونه شوطش كنين و محفل و خلوت كنين مي خوايم خودموني حرف بزنيم حرفاي چيز دار نمي خوام بگم بي ادبا فكر بد نكنين مي خوايم يكم مخ هامونو شستشو بديم جميعا ً

آقا خدايي اول از همه از امروز بياين دلامونو از هر چي خاطره هست پاك كنيم چون خاطره ها آدمو داغون و گوشه گير مي كنه

همه مون كه سطل آشغال تو اتامون داريم (ولي من ندارم) اون خاطره ها رو وردارين بندازين تو سطل آشغال شبم يادتون باشه سطل بزارين دم در كه سوپور شهرداري مياد ديگه اين خاطره هارو ببره گم كنه ، آها شمايي هم كه مثل من تو اتاقتون سطل آشغال ندارين اول از همه كه ميرين خيابون يكي مي خرين بعدشم اون خاطره هاي مزخرف عشقاي خركي تونو ميبرين تو سطل آشغال آشپزخونه ميريزين

مرحله دوم بعد از پاكسازي اينه كه رسم درست عشق و عاشقي رو ياد بگيرين اگه از اون دسته از مخاطبايي هستي كه هنوز تو اون مخت دنبال دوست دختر و دوست پسري كه پاشو از جمع ما برو بيرون كه جاي تو اينجا نيست اگه هم نيستي بشين و بقيه شو گوش كن

خدايي خيلي از ادماي امروز اصلا نمي دونن عشق يعني چي نمي دونن دوست داشتن يعني چي همه چي شده بچه بازي

بابا نا سلامتي ديگه رسيديم به 20 سال ديگه از اون حال و هوايي دبيرستان و اون اسكل كردن جماعت جنس مخالف اومديم بيرون به قو ل مامانم پس فردا مي خواي عهده دار يه خانواده بشي يكم آدم بشو

حالا از شوخي گذشته مي خوام يكم جدي صحبت كنم

بياين ياد بگيريم دوست داشتن با عشق فرق داره ، ياد بگيريم كه دل و قلب هر ادمي كاروان سرا نيست كه امروز جاي يكي باشه و فردا جاي يكي ديگه ، ياد بگيريم كه واسه احساس خودمون ارزش قائل باشيم و احساسمونوبه راحتي ارزوني ادما نكنيم

چرا امروز به جايي رسيديم كه اگه بخوايم مثال عشقاي مونگار و پاك رو بزنيم بايد بريم تو كتابا و بشينيم پاي قصه ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد

چرا خودمون سعي نمي كنيم بشيم يكي مثل شيرين يكي مثل فرهاد !!!

زندگي سخت نيست ، عاشق شدن سخت نيست سخت موندگاري و پايداري يه رابطه است.

اگه از امروز با هم هم پيمان بشيم و نه بهم ديگه بلكه به خودمون قول بديم كه اگه تصميم گرفتيم كسي رو تو قلبمون تو تنهايي خودمون شريك كنيم بايد اول از خودمون مطمئن بشيم از دل و احساس خودمون ، اگه به كسي احساس نداريم ، اگه اونو به خاطر خودش به خاطر ازادي و شاد بودنش نمي خوايم و فقط واسه پر كردن تنهايي خودمون مي خوايم احساسشو به بازي نگيريم و پاي اوني وايستيم كه واسه خودش دوستش داريم نه واسه منافع خودمون

اگه پاي عهدي كه امروز بستيم پس مي تونيم تغيير ايجاد كنيم ميتونيم ايران رو بسازيم و بازي ادمايي مثل شيرين و فرهاد رو به بقيه نشون بديم و ثابت كنيم كه عشق كلمه اي به اين مقدسي جايگاه و منزلت خودشو پيدا كنن

حالا از این عشق و عاشقیا گذشته اومده بودم جشن یک سالگی وبلاگمو بهتون بگم و دعوتتون کنم به مهمونی وبلاگم

خوشحال میشم نظرای خودتونو برام بفرستین  

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 16:0  توسط مریم  | 

روزگار بدی شده

نمی دونم چرا ماه رمضون امسال حال و هوای ماه رمضون نداره

آدمای کمی روزه می گیرن از هر کی میپرسی یه دلیل بی معنی میاره و میگه که روزه نمی گیرم به قول عموم روزه از مد رفته

خلاصه که روزگار بدی شده ، هر چی میگذره انگار از ایمان آدما کم و کمتر میشه

این روزا فکر همه جونا شده بچه بازی. یکی دنبال دوست دختره یکی دنبال دوست پسر بعدم هی میگن ایران بده چمیدونم زندگی اینجا سخته آزادی نداریم و از این چرت و پرتا

یکی نیست بگه ایران رو ما داریم می سازیم وطنمونه باید اگه بده ما براش تلاش کنیم نه که فکر رفتن باشیم و هی دم از آزادی و راحتی بزنیم

متاسفانه مملکتمون دست یه مشت آدم ... افتاده که همه جوونا رو از مملکت و زندگی بیزار کرده

به قول بابام مردم دیگه از خدا و پیغمبر دارن بیزار میشن اینقدر که همه چیز و اینقدر شور و بی معنی کردن

ای بابا گلایه و شکایتمونم به جایی نمی ریسه اگه فریاد بزنی جوابت مشت و لگد و بعدم معلوم نیست به کدوم جرم نکرده ببرنت ....

وقتی به تاریخ نگاه می کنم و می بینم ایران چی بوده و حالا چی شده دلم میگره

کاش یه دگرگونی عظیم به پا میشد و بازم اسم ایران و مردمش تو دنیا سر آمد میشد. دلم واسه خودمون میسوزه که داریم بهترین جوونا بهترین مخ ها رو از دست میدیم و همه از ایران فراری شدن

تفلک بچه های ما که میخوان بیان تو این دنیا

تنها راه اینه که کسی بچه دار نشه  ،  گول این یک میلیون عمو محمودم نخورین همش ... است

اگه یکم دیگه بنویسم فکر کنم دیگه از فردا راهی بازداشگاه بشم

چیکار کنم دلم پوره دیگه زبونمم دست خودم نیست

خلاصه اومده بودم بگم سر افطار و سحر منم دعا کنین

این ماه رمضون واسه من خیلی اتفاقای خوب افتاد اگه خدا بخواد شاید برم سر کار و دیگه دستم تو جیب خودمه

التماس دعا .مواظب خودتون باشین دوست جوونا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 17:3  توسط مریم  | 

اس ام اس ماه رمضان

انسان در این دنیا مسافری بیش نیست... و روزه بر مسافر واجب نیست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مشترک گرامی به علت حلول ماه مبارک رمضان از خوردن جگر شما تا هنگام افطار معذوریم لطفا بعد از افطار در دسترس باشید

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ماه رمضان ماه صفا ، تعطیلی ، پرخوری ، بیکاری و سیگار بعد از افطاری و تماشای سریالهای سرکاری مبارک باد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

طرف روزه می گیره، 5 دقیقه به اذان روزشو میشکنه. می گن چرا اینکارو کردی؟ می گه خواستم به خدا ثابت کنم که می تونم اما نمی گیرم

** * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به یارو ميگن تو که روزه نمي گيري، چرا سحري مي خوري؟ مي گه نماز که نخونم،... روزه که نگيرم... سحري هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ماه رمضونه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم !!!روتو حساب کردم!!!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, ماه رمضان تا پایان مهرماه تمدید گردید

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مناجات غضنفر باخدا : خدايا ماه رمضان را مانند المپیک هر 4 سال يک بار آن هم در يک کشور برگزار کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:21  توسط مریم  | 

دلم گرفته

امروز وقتی از خیابون برگشتم خونه انگار همه غمای دنیا مال من شده بود

بازم دلم گرفته بود... بازم ساده بود گریه کردن ... ساده بود اشک ریختن و به گذشته فکر کردن

بازم غم تنهایی رو دلم سنگینی می کرد و جای خالیشو حس میکردم

وقتی فکر میکنم می بینم هیچی تو زندگیم کم ندارم و انگار عادت کردم به ناشکری

اما از خدا خیلی گله دارم....

چرا تا میخوای از خدا گله کنی همه بهت میگن ناشکری همه میگن خدا مصلحتتو میخواد

اما من ازش گله دارم

من ، منی که همه زندگیم خدا بود و همه لحطه هام با اسم اون بود حالا بینمون خیلی فاصله افتاده

همه چي تو زندگي بهم داد اما اونيو كه عاشقم كرد اونيو كه بهم داد و ازم گرفت

اومد تو زندگيم و حرف از عشق زد، حرف از دوست داشتن اما خیلی زود حرفشو یادش رفت

رفتم دنبالش گفتم که دوسش دارم ، گفتم اگه بره نمي تونم ادامه بدم

براش نامه نوشتم نوشتم تا بعدا مديون دلم نباشم كه نگفتم

اما ساده از كنارم گذشت ...

آخه كس ديگه اي تو دلش خونه كرده بود ... آخه ديگه يادش رفته بود كه يكي شب و روز به يادشه

نيومد بهم بگه كه روزاي عاشقي تموم شده و من بدونم كه ديگه جايي تو دلش ندارم

اينقدر نگفت تا خودم شنيدم ، شنيدم ميگن مال كس ديگه اي شده شنيدم ميگن عاشقت نيست

چه روزي بود اون روز ...

انگار يه خيال بود يه شوخي، باورش سخت بود اما حقيقت بود

وقتي شنيدم باورم نشد آخه هنوز دلم كوچيك بود هنوز ياد نگرفته بودم رسم دل شكستنو ياد نگرفته بودم ساده از ادما گذشتنو

گريه كردم، گريه كردم به حال خودم به حال دلي كه سالها با ياد كسي زندگي كرده بود كه حتي ذره اي به من فكر نمي كرد

خنديم به سادگي خودم ، به عشق پاك خودم

اما انگار هيچي آرومم نمي كرد و بهت زده نشسته بودم و به آينده فكر مي كردم

خواستم فراموشش كنم اما نشد ... نتونستم

خواستم نفرينش كنم اما نشد ... نتونستم

خواستم برم بهش بگم خيلي بي معرفتي اما بازم نشد ... نتونستم

فقط رفتم و يادش اوردم كه يه روزي بهم گفته بود دوسم داره  اما امروز با كس ديگه ايه

رفتم و پرسيدم دوسش داري؟ گفت اره ... ديگه نتونشتم چيزي بگم كم آوردم و گريه كردم

اره ضعيفم ، بچه ام اما ...

گفتم احساسي بهم داري؟ گفت نه ... ديگه دلم طاقت نياورد و رفتم

رفتم و فهميدم كه عاشقي فقط يه قصه ست

ياد گرفتم رسم دل شكستنو ، ياد گرفتم ساده از آدما گذشتن و ياد گرفتم اداي عاشقا رو در اوردن و دل نبستنو

ياد گرفتم رسم نامرديو ....

سالهاست از اين جريان ميگذره و امروز داره داماد ميشه ، مي خوان براش برن خواستگاري

حرفش كه ميشه بي محلي ميكنم اما ته دلم خالي ميشه

نمي دونم روز داماديش مي تونم بيام تو مجلس و نشون بدم كه فراموشش كردم يا نه

خيلي سخته خيلي اما من بايد بتونم

بايد باور كنم كه داره ميره

بايد باور كنم كه ديگه همه چي داره تموم ميشه

بايد باور كنم كه مال من نيست

آره بايد باور كنم و قوي باشم

اما به خدا خيلي سخته

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 0:45  توسط مریم  | 

اين روزها

چقدر سخت است این روزها زیستن در میان آدم هایی که معنی وفا را نمی فهمند

این روزها انگار معنی عشق را گم کرده ایم و مهر ورزیدن را از یاد برده ایم

چقدر دلم تنگ است برای پرواز ، براي رفتن و به اوج رسيدن ، رسسيدن به انتهاي آسمان ...

نمي دانم زندگي جريمه كدام خطايمان است و تا كجا بايد نام انسان بودن را به دوش بكشيم ...

چه ساده عاشق مي شويم و چه ساده از ياد مي بريم تمام خاطراتي را كه روزي صداي

 خنده هاي لحظه هاي آن تمام دنيا را پر مي كرد و فارغ از تمام دلبستگي ها آزادانه شاد بوديم ...

يادش بخير اون روزا كه عاشق بوديم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 23:34  توسط مریم  | 

نامردااااااااااا

سلام

بله که ناراحتم همش از دست شماست دیگه

یک گروه می خواستیم راه بندازیم اه ه ه ه ه ه کیه که پایه باشه

اون از دخترا که تیتیش مامانین و تا بهشون میگی بیاین بریم میگن ا وا مامانم اینا

اونم از پسرا که نگفته از ما جلوترن

خوب آخه گروه همش پسر که نمیشه  بابا شما مشهدیا چرا اینطوری هستین؟!!!!!!

حالا چهارتا آدم دور هم جمع شیم بریم بیرون چی میشه مگه نمی خوایم همو بخوریم که ا ه ه ه ه

نشد یه بار فقط یه بار ها ۴تا آدم باحال جمع بشن ما این گروه رو راه بندازیم

این چه وضع شه  بعد میگن چرا جوونا معتاد میشن خوب همین کاراتونو میکنین آدم معتاد میشه دیگه

حالا من هی هر روز سر میزن به وبلاگ ببینم کی ۴تا دختر باحال جمع میشن بریم تفریح

بابا نترسین من زن داییم خودش آژانس مسافرتی داره مطمئنم هست اگرم شک دارین برین تحقیق (آدرس:۴راه آزادشهر-آژانس آسایش توس) خیلی هم باهاشون رفتیم تور البته دوره کاردانی

وای که چه روزایی بود ولی دیگه همه بچه ها پخش و پلا شدیم حیییییییییییییییف

بیاین دیگه من منتطرتونم هااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 19:3  توسط مریم  | 

گروهمون راه افتاد

سلام به همه بچه مشهدي هاي باحال و با معرفت و شاد


من حدود 1 سال عضو كلوب هستم و با گروه هاي كلوب بيرون رفتم اما هميشه دلم

مي خواسته خودم يك گروه راه بندازم چون با هيچ كدوم از گروه هاي كلوب حال نكردم


با كمك بچه هاي ادد لیستم تصميم گرفتيم اين گروه و راه بندازيم


و خوشبختانه خيلي ها استقبال كردن و براي 8 مرداد يك ميتينگ داريم كه بچه ها با هم آشنا بشن

از دخترايي كه تمايل دارن با ما باشن ممنون ميشم برام پيام بذارن


پسرهامون هم به حد نساب رسيدن و ليست پر شده

دخترامونم ۵ نفری هستن ۵ نفر دیگه میخوایم که گروهمون تکمیل بشه

با ما باشین عشق دنیا رو مکنین از همه دنیا فارغ میشین


منتطر تون هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 16:0  توسط مریم  | 

قبولي كارشناسي

سلااااااااااااااااااااااااااااااام خوبین دلم براتون تنگ شده بود

هر بار که میام مطلب بزارم اینقدر وقتم کمه که حرفامو یادم میره

آخه قبلا از خونه وصل می شدم اما این روزا دیگه از دست من تل قط شده و به قول بابا شکر خدا دیگه تل وصل نیست که تو مدام تو نت باشی

اخه نمیگن به معتاد مواد نرسه میمره

فقط یه خبر توپ بهتون بدم وبرم اونم اینکه

کارشناسی قبول شدم با رتبه ۹ مشهد البته جای خجالت داره چون دانشگاه آزاده

ولی خدارو شکر چون دیگه از بی کاری داشتم خفه میشدم

به سلامتی گل روی همه همینطور مراحل تحصیلو بدون وقفه می پریم بالا حالا یکی نیشت بگه خوب بعدش می خوای این مدارکو چیکار بکنی غیر اینکه بزاری لب تاقچه و نگاشون کنی تو مملکت ما باید بری خوابشو ببینی بدون پارتی بری سر کار

ولی خوب از الافی و بیکاری که بهتره

خلاصه این روزا از شوق ثبت نام و رفتن به دانگاه داریم ذوق مرگ میشیم

یه اطلاعیه هم باید بگم اونم اینه ورودی جدیدمو هیچ دوستی ندارم از دخترای شیطون و باحال و بامرام و خلاصه همه چی تموم دعوت به دوستی می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 10:25  توسط مریم  | 

تنهايي

دو هفته از بدترین روزای زندگیم گذشت و من تنها بودم

خیلی سخته تو بدترین شرایط باشی و کسی رو نداشته باشی که باهاش حرف بزنی یکی که کمکت کنه و بهت بگه کدوم راه درسته

۳شب فقط گریه کردم. سر ۲راهی بودن خیلی سخته خیلی

افتاده بودم تو یه مسیر که همه جا برام تاریک بود و فقط ۲تا صدا می شنیدم که هر کدوم منو به یه سمت سوق می داد و نمی دونستم باید به حرف دلم گوش کنم یا به حرف عقلم

هر چی که بود آخرش با خوبی تموم شد و یه اسمس از یه دوست برام اومد و من و از تنهایی در آورد و سعی کردم تو زندگی هر چند سخته پا رو دلت بزاری ولی اخرش می فهمی که مسیر درست اونیه که عقلت میگه نه اونی که دلت می خواد

بعد این مدت خیلی حرف داشتم بگم اما همینارو تونستم بنویسم انگار نوشتن برام سخت شده

به هر حال وقتایی که نیستم دلم اینجاست براتون بهترین ها رو آرزو می کنم و از اینکه کسایی هستن که میان و نوشته هامو می خونن خوشحالم.دمتون گرم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 11:22  توسط مریم  | 

با علی از گذشته تا امروز

بله بالاخره با گذاشتن این مطالبمون از علی و رسول اونا هم افتخار دادن یه سری به وب من بزنن و ما رو شرمنده مرامشون کنن

دیشب یه اسمس زدن که هرچی به این مخ مبارک فشار آوردیم چیزی ازش نفهمیدیم و بهش گقتیم قربون ما که چیزی از این اسمس نفهمیدیم یعنی چی حالا؟؟؟؟؟

گفت یه سری به(با علی از گذشته تا امروز) بزن میفهمی عزیزم و چون آخر شب بود لحظه شماری می کردیم که صبح بشه و بریم ببینیم چه خبره

صبح با شوق زیاد رفتیم که ببینیم چه خبره و دیدیم بله از اونجایی که این علیرضا تو همه دنیا طرفتار داره و تو غم و شادی تنها نمیمونه یه نامه سرگشاده برای این علی تشکیل دادن و اصرار که بابا بی خیال عاشقی پاشو بساطتو جمع کن مسخره

خلاصه ما که کلی حال کردیم از این مطلب شما هم یه سری بزنین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 13:43  توسط مریم  | 

 

بله دیدین گفتم این علیرضا عاشقه بچمون

ای بابا بسوزه پدر عاشقی که آخرش با جدایی تموم بشه

نمی دونم چرا سهم خیلی ها تو دلبستن و دل باختن همیشه جداییه واسه ما که تا بوده همین بوده

یاد وبلاگ یکی از بچه ها افتادم آخ الهی بمیرم که این دوستم بد جوری عاشق بود روزی که رفتم وبلاگش دلم کباب شد به خدا الان اسم وبلاگشو یادم نیست کلی براش حرف زدم  خیلی وقته نرفتم بهش سر بزنم انشاا.. که هر جا هست غصه ای تو دلش نباشه

واسه این علیرضا هم خیلی ناراحت شدم آخه خیلی بچه ماهیه٬ دلم رحم٬ باصفا٬ با محبت عین دوستش رسول دوتایشون این روزا بد جوری حالشون خرابه

از روزی که رفتم وبلاگ علی شروع کردم به نوشتن خاطراتم تو وبلاگم هیچ وقت نشد به خوبی اون بنویسم دیشب که گفت دیگه اخرین پستای  وبلاگمه خیلی دلم گرفت

 اخه سخته علی رو تو این وضع دیدن پسری به شیطنت اون ندیده بودم و حالا این روزا هیچ خبری از شیطنت و شوری که همیشه تو نوشته هاش بود نیست

سخت آدم نتونه به دوستش کمک کنه و تو ناراحتی ببینش

کم کم علی هم مثل رسول از وبلاگ نویسی خدافظی میکنه

منم دیگه این روزا حال و حوصله ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 9:17  توسط مریم  | 

حالم گرفته ست

 

ای بابا نمی دونم این روزا جریان چیه همه حالشون گرقته است

وبلاگ یکی از بچه ها که کلا شده تریپ افسرده( روز نوشت علیرضا) اونم کی علیرضا که شیطنت ازش مبارید معلوم نیست چش شده بچه احتما لا عاشق شده

وبلاگ اون یکی دیگه(فصلی میان اردیبهشت) که کلا خدافطی کرده و بی خیال دل این همه آدم که دلشون براش می تنگه و خودشم الان معلوم نیست تو چه حال و وضعیه

یکی دیگه ام که تا مرز خودکشی رفته و برگشته (همیشه با تو)

ای بابا یکی نیست به ما بگه چه خبره به خدا وقتی میرم وبلاگ بچه با کلی امید و ارزو که مطالب باحال و خنده دار بزارن که ادم از غصه های خودش فراموش کنه ولی متاسفانه همه ولاشون گرفته است

الهی قربون دلای همتون برم  بابا شاد باشین به خدا دنیا ارزش غصه خوردن نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 10:52  توسط مریم  | 

شعر

 

نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه كلامم ، نه سلامم ، نه عليكم ، نه سپيدم ، نه سياهم ، نه چنانم كه تو گوئي ، نه چنينم كه تو خواني ، نه آنگونه كه گفتند و شنيدي ، نه سمائم ، نه به زنجير كسي بسته و بردۀ دينم ، نه سرابم ، نه براي دل تنهائي تو جام شرابم ، نه گرفتار و اسيرم نه حقيرم ، نه فرستادۀ پيرم ، نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم ، نه جهنم ، نه بهشتم ، چنين است سرشتم ، اين سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم .

حقيقت نه برنگ است و نه بو ، نه به هاي است و نه هو ، نه به اين است و نه او ، نه بجام است و سبو ، گر به اين نقطه رسيدي بتو سربسته و در پرده بگويم ، تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را .

آنچه گفتند و سرودند تو آني ، خود تو جان جهاني ، گر نهاني و عياني ، تو هماني كه همه عمر بدنبال خودت نعره زناني ، تو نداني كه خود آن نقطه عشقي ، تو اسرار نهاني ، همه جا تو ، نه يك جاي ، نه يك پاي ، همه اي ، با همه اي ، همهمه اي ، تو سكوتي ، تو خود باغ بهشتي ، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي ، بتو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي ، در همه افلاك بزرگي ، نه كه جزئي ، نه چون آب در اندام سبوئي ، خود اوئي ، بخود آي ، تا بدر خانه متروكه هر كس ننشيني و بجز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:19  توسط مریم  | 

صفا سیتی

 

آقا جاتون خالی رفتیم طرقبه اونم چه طرقبه ای

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:54  توسط مریم  | 

شب تولد

 

بله این ۳ روزم تموم شد و امشب شب تولدمه

 

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 17:11  توسط مریم  | 

جشن تولد

 

۳ روز دیگه تولدمه

 

به مهمونی وبلاگم خوش اومدین

انشاا.. همیشه دلاتون شاد باشه و خنده رو لباتون باشه

 

 تقدیم به متولدین دی(تولد همتون مبارک )

 البیه همه ی ماها خوبن و به همه دوستانم تو هر تاریخ و ماهی تبریک میگم


ادامه مطلب رو هم بخونین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:46  توسط مریم  | 

روز عاشورا

 

دیروز، روز عاشورا بود جاتون خالی صبح که واسه نماز پا نشدیم و بعد خوردن یک صبحانه مفصل اونم شله امام حسین با انرژی 2 چندان آماده رفتن به سرخاکا شدیم

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 17:40  توسط مریم  | 

مهمونی اجباری

 

ای خدا بگم که این شکم فراخی رو از رو زمین ریشه کن کنه

دیروز از کلاس که اومدیم خیر سرمون تصمیم اساسی گرفته بودیم که بشینیم پای درس و کتاب و کار و زندگی و خلاصه از این حرفا

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:0  توسط مریم  | 

شب یلدا

 

آخ هر چی از دیشب براتون بگم کم گفتم

شبای یلدا تو فامیل ما خیلی خوش میگذره

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 12:43  توسط مریم  | 

ماکارانی

 

چند روز پیش با استادمون حرف از غذا و شکم فراخی و اینکه کدوم غذارو دوست داری و بیشتر می خوری شد که دیدیم بله از غذا استاد ما بین پسرا نایابه و با بقیه فرق داره

آخه تا از یه پسر می پرسی غذا مورد علاقه ات چیه همه بلا استثنا میگن قرمه سبزی اون روز تا حرف از غذا شد منتطر بودیم که بگه قرمه سبزی ولی جالبی اینجا بود که درست اسم غذایی رو برد که اگه روز و شب به ما بدن گله ای از کسی نداریم و باید تو تاریخ بنویسن مریم = ماکارانی

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 17:9  توسط مریم  | 

ماه دلتنگی عاشقا

 

ماه پر از غم و دلتنگی هم رسید

امروز روز اول محرم و من با شنیدن یا حسین دلم بیشتر از همیشه میگیره

این روزا همه جا پر شده از زمزمه های یا حسین و دلتنگی عاشقا ی امام

نمی دونم اما انگار امام حسین یه چیز دیگه ست عشقش،معصومیتش همه چیزش

این روزا وقتی میرین تو دسته، وقتی دلتون میشکنه و اشکی از چشمتون جاری میشه منو هم یاد کنین آخه این موقع ها بنده ها بیشتر به خدا نزدیک میشن و دلاشون پاک پاک میشه

خیلی محتاج به دعاییم

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:29  توسط مریم  | 

نتیجه

 

بله اینم نتیجه  شاهکار دیروزم

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 16:5  توسط مریم  |